المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

608

مروج الذهب ( فارسى )

نشست و شاپور يك ماه آنجا بماند و راهى براى گشودن قلعه نداشت و حيله‌اى براى وارد شدن به آنجا ندانست تا يك روز نضيره دختر ضيزن كه از قلعه برون مينگريست شاپور را بديد و به او دل باخت و شيفته جمالش شد كه از همه كس زيباتر و بلندقامت‌تر بود و كس پيش شاپور فرستاد كه اگر تعهد ميكنى مرا بزنى بگيرى و بر زنهاى ديگرت برترى دهى طريق گشودن اين قلعه را به تو نشان مىدهم وى تعهد كرد . نضيره كس فرستاد و پيغام داد بر لب ثرثاره برو و اين نهرى بود كه از بالاى قلعه جريان داشت و مقدارى كاه در آن بريز و بدنبال آن برو ببين كجا وارد مىشود و مردان خودت را از آنجا داخل كن كه اين راه بقلعه ميرسد . شاپور چنين كرد و ناگهان مردم قلعه متوجه شدند كه سپاهيان شاپور بقلعه در آمده‌اند نضيره نيز بطمع اينكه زن شاپور شود پدر خود را شراب داده و مست كرده بود شاپور پس از آنكه ضيزن و كسان وى را بكشت بفرمود تا قلعه را ويران كردند و با نضيره دختر ضيزن عروسى كرد هنگام شب نضيره بىخواب شده بود و شاپور به دو گفت : « چرا خوابت نميبرد ؟ » گفت : « بستر تو پهلوى مرا مىخورد ؟ » گفت « به خدا هيچ پادشاهى بر بسترى نرمتر و راحت‌تر از اين نخفته است كه داخل آن پرهاى كوچك شتر مرغ است و چون صبح شد شاپور يك برك مورد بر تهيگاه او ديد و نزديك بود از پوست شكمش خون بر آيد شاپور به او گفت « پدر و مادرت چه غذائى به تو ميدادند ؟ » گفت « كرده و زرده تخم و برف و عسل و صافى شراب » شاپور گفت « وقتى تو پدر و قوم خود را كه با اين ترتيب از تو نگهدارى كردند بكشتن دادى حقا شايسته نيست كه ترا زنده نگهدارم و بفرمود تا گيسوان او را به دو اسب سركش بستند و رها كردند كه تنش پاره پاره شد حرى بن دهاى عبسى درباره اين پادشاه مقتول و كسانى كه با وى بقلعه بودند شعرى بدين مضمون گويد : « آيا خبرها كه از سرگذشت اشراف بنى عبيد و كشته شدن ضيزن و خاندان او و هم پيمانان وى از قوم يزيد گفته شد ترا غمگين نكرد ؟ كه شاپور